براي عاشقايي كه شكست خوردند

آنگاه كه بدنياآمدم گفتنددوستش بدار
حالاكه ديوانه وارمي پرستمش گويند ...فراموشش كن
عروسک غم
عروسك غم
هنگامي كه ازمادر متولدشدم صدائي درگوشم طنين افكندكه مي گفت:
تاآخرين نفس باتوهستم ازاوپرسيدم كيستي؟درجوابم گفت:غم
گمان كردم غم عروسكي است كه باآن بازي خواهم كرد
ولي حالاكه بزرگترشدم مي بينم من عروسكي هستم بازيچه دست غم

نيمه شب است سكوتي تلخ برخانه حاكم است ودراين سكوت
تلخ من به تومي انديشم به تواي گنجينة اسرارم به تواي اميد خفتة من...

كاش مي شد سرزمين عشق رادرميان گامهاتقسيم كرد
كاش مي شدبادوچشم عاطفه قلب صدآسمان راناز كرد
كاش مي شد درسكوت دشت شب نالةغمگين باران راشنيد
كاش مي شدبامحبت خانه ساخت يك اتاقش رابه مرواريدداد
كاش مي شدبه تمام مردمان پيشوندنام انسان راگذاشت
كاش مي شدباتمام حرفهايك ديچه به صفابازكنيم
كاش مي شددنهايت راه عشق آن گل گم كرده راپيداكنيم

نگاه زادةعلاقه است .اگردوچشم روشن عشق به تونگاه كندتوديگر
ازآن خودنيستي . زمان مي گذردوزمانه به كودكي تيزپاتبديل مي شود
جوان هستي وجواني مي كني غافل ازاين كه سايه اي خشك برگوشةدل توسايه افكند.